سمفونی شکست
1. چیز زیادی از کلاس متوجه نشدم. نمیدانم تدریسش اشکال داشت و یا باز غرق در رویاهای رنگارنگم شده بودم. از همان اول زنگ، انگار جمله، جمله و کلمه به کلمه، لالایی دلنشینی برایم خوانده میشد. هر چه بیشتر میگفت، من دورتر میشدم. تنها زمانی که قدمهایش کمی نزدیک میشد خشک و جدی وانمود میکردم که در متن تدرسیم. بارها از نوع تدریسش گلایه مند شده بودم اما نمرات بچه ها را که میدیدم داشتم به این نتیجه نزدیک میشدم که ایراد از من است. البته امروز را پرانتز میگیرم، چرا که واقعا غرق در پیام های نیمه شب گذشته ام بودم و مرور آن به کلی مرا از متن کلاس خارج کرده بود. خیلی دوست داشتم آن اواخر جای علی بودم تا هر از گاهی زیر میزی داده همراه گوشیم را به هوای پیام های جدید فعال کنم. آه راستی یادم رفت که همین امشب بسته ام تمام شده و باید برای امروزم چاره ای بیندیشم.
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: سجاد رضوانی